توی این شبای دلگیر توبیاپناه من باش

توی تنهایی شکستم بیا تکیه گاه من باش

دلم از غربت اینجا بی تو بد جوری گرفته

بیا می دونم که یادم هنوز از یادت نرفته

نذار اون نگاه اخر اخرین وداع ماشه

دل بده به خواهش من دستامون نذار جداشه

خـــُدایـــــا ....

به تو میشپارمش...

اما یه خواهشی ازت دارم...

یه روزی...

یه جایی...

بغل یه غریبه...

مست مست

بدجوری یاد من بندازش...

این پست راسکوت میکنم تو بنویس
تو بنویس...
ازدلتنگی هایت از دردهایت ازحرف هایت...
ازهرچه دلت میگوید
بنویش برایم

معلم گفت «الف» گفتم او.

 معلم گفت «ب» گفتم با او

. معلم گفت «پ» گفتم پیش او

. معلم گفت «ج» خواستم بگویم جدایی گفت نگو!

گفتی: هروقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه یه نامردی اشکتو ببینه و بهت بخنده ...

 گفتم: اگه بارون نیومد چی؟

 گفتی: اگه چشمه قشنگه تو بباره آسمون گریش میگیره ...

 گفتم: یه خواهش دارم وقتی آسمون چشمم خواست بباره تنهام نذار

 گفتی: به چشم ...

 حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمی باره ...

 تو هم اون دور دورا ایستادی و داری بهم میخندی . . . !

سرد است ومن تنهایم
چــه جملـــه ای!
پـــر از كلیشـــه...
پـــر از تهـــوع...
جــای گرمــی نشستــه ای و میخــوانی:
"ســرد اســت"
یــخ نمی كنـــی...
حـــس نمی كنـــی.....
كــه مــن بــرای نوشتـــن همیــن دو كلمــه
چــه ســرمایی را گذرانــدم...

شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداخافظ و این یعنی در اندوه تومیمیرم

دراین تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم

عشق یعنی خاطرات بی غبار 

دفتری از شعر و از عطر بهار

عشق یعنی یک تمنا یک نیاز 

 زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

عشق یعنی چشم خیس مست او 

 زیر باران دست تو در دست او . . .

دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم راشکست

گریه ای شدبر فراز ارزو هایم نشست

من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل

تا بماند یادی تز روزی که به قلبم نشست...



خدا حافظ گل مریم گل مظلوم و پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو بر گردم

نشد تا بغض چشمات رو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شرم غم بارون رو بردارم

عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده ..
    امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!
    و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!
    و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست…
    و غمــت سـهم ِ مــن!

سکوتم را به باران هدیه کردم

 

تمام زندگی را گریه کردم

 

نبودی در فراق شانه هایت

 

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم

 

کنار آشیانه تو آشیانه می کنم

 

فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم

 

کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟

 

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

 

تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیبا ست

 

حاجت به بیان نیست که از روی تو پیدا ست

 

من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم

 

افسوس که یک لحظه تماشای تو رویا ست

 

در خانه ی احساس اگر زمزمه ای است

 

آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست

 

من قایق آواره ی دریای تو هستم

 

خوب است بدانی که دلم عاشق دریا ست

 

در حسرت دیدار تو می سوزم و امٌا

 

این دست خودم نیست به حق روی تو زیباست


چــه قانــون ناعــادلانــه ای !

بــرای شــروع یــک رابطــه

هــر دو طــرف بایــد بخواهنــد

امــابــرای تمــام شدنــش

همیــن کــه یــک نفــر بخواهــد کافیســت . . .