وقتي فهميد ميخوامش خنديدو رفت

التماس رو تو چشمام ديدو رفت 

باتمام خوبيهام اون بي وفا

رنگ غم رو تو چشمام پاشيدو رفت


 عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست ?

 با چنین تقدیر بد  تدبير نیست

از غمش با ناله ها همدم شدم ?

 ذره ذره آب گشتم ? کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را ?

 سوخت بی پروا ? پر پروانه را

عشق من ? از من گذشتی خوش گذر ?

 بعد از این حتی اسم من را هم مبر  . . .


عکس عاشقانه

خيلي سخته يه بغضي راه گلوتو بگيره 

بخواي باهاش حرف بزني 

اما يادت بياد اون ديگه نيست

اون براي هميشه رفته

روی  سنگ قبر من ...

روي قبرم بنويسيد

كبوتر شد و رفت

زير باران غزلي خواند دلش تر شد و رفت

چه تفاوت كه چه خوردست غم دل يا سم

انقدر غرق جنون بود كه پر پر شد و رفت

او كسي بود كه از غرق شدن ميترسيد

عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد كرد

واژه اي خسته كه يك روز كبوتر شد و رفت

 

می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی


روز مرگم اشک را پیدا کنید

 روی قلبم عشق را پیدا کنید

روز مرگم خاک را باور کنید

 روی قبرم لاله را پرپر کنید

خانه را وقف نیلوفر کنید 

پیکرم را غرق در شبنم کنید

روز مرگم دوست را دعوت کنید

 بعد مرگم خنده راازسر کنید

رفتنم را ای دوستان باور کنید

خودکشی!

 

خودکشی!
می دونی؟ یه اتاق باشه گرم گرم..روشن روشن..تو باشی منم باشم.
کف اتاق سنگ باشه... سنگ سفید...تو منو بغل کردی که نترسم،سردم نشه نلرزم
.می دونی تو منو بغل کردی طوری که به دیوار تکیه دادی پاهاتم دراز کردی..منم اومدم نشستم جلوت بهت تکیه دادم.تو دستت رو دور من حلقه کردی.بهت میگم چشماتو می بندی؟میگی:آره، بهت میگم قصه میگی تو گوشم؟ میگی: آره و شروع میکنی به قصه گفتن تو گوشم،آروم آروم...قصه میگی یه عالمه قصه های بلند و طولانی که هیچوقت تموم نمیشه..میدونی میخوام رگمو بزنم..رگ دستمو..دست چپمو...یه حرکت سریع..یه ضربه ی عمیق..بلدی که،نه واای!!!!تو که نمیبینی..نمی دونی میخوام رگمو بزنم...تو چشاتو بستی.من تیغ رو از توی جیبم درمیارم....نمیبینی که سریع میبرم نمیبینی که خون فواره میکنه روی سنگای سفید..نمیبینی که دستم میسوزهلبمو گاز میگیرم که نگم آخ که تو چشاتو باز نکنی و منو نبینی...تو داری قصه میگی ...من شلوارک پامه.دستمو میذارم رو زانوم.من دارم دستمو نگاه میکنم ..دست چپمو..خون ازش میاد...میریزه کف سنگا...مسیرش قشنگه..حیف که چشات بسته ست!تو بغلم کردی.حس میکنی که سردم شده،محکم تر بغلم میکنی که گرمم بشه...حس میکنی که نامنظم نفس میکشم...تو دلت میگی :آخی نفسش گرفت!حس میکنی که دیگه نفس نمیکشم...هرچی محکم تر بغلم میکنی سردتر میشم....چشاتو باز میکنی و میبینی من مردم!میدونی میترسیدم خودمو بکشم...از سرد شدن..از تنهایی مردن..از خون دیدن..ولی تو بغلم کردی و منم دیگه نترسیدم! مردن خوب بود..آروم آروم..درکنارتو!در آغوش تو...!گریه نکنی،من دیگه نیستم چشاتو بوس کنم بگم خوشگل شدی..بعد تو همون جوری وسط گریه هات بخندی...گریه نکن دیگه خوب دلم میشکنه...دلم نازکه،نشکونش باشه؟من مردم ولی تو باورت نمیشه تکونم میدی که بیدارشم.فکر میکنی قصه گفتی و منم خوابیدم..میبینی نفس نمیکشم...ولی بازم باور نمیکنی.محکم تر بغلم میکنی که گرمم بشه اما فایده نداره!من مردم..... ولی برای تو زنده ام...پس هر شب به این باغ بیا...ولی گریه نکنمی خوام یه چیزی بهت بگممیدونی؟؟؟؟؟......دوستت دارم