وقتي فهميد ميخوامش خنديدو رفت
التماس رو تو چشمام ديدو رفت
باتمام خوبيهام اون بي وفا
رنگ غم رو تو چشمام پاشيدو رفت
وقتي فهميد ميخوامش خنديدو رفت
التماس رو تو چشمام ديدو رفت
باتمام خوبيهام اون بي وفا
رنگ غم رو تو چشمام پاشيدو رفت
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست ?
با چنین تقدیر بد تدبير نیست
از غمش با ناله ها همدم شدم ?
ذره ذره آب گشتم ? کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را ?
سوخت بی پروا ? پر پروانه را
عشق من ? از من گذشتی خوش گذر ?
بعد از این حتی اسم من را هم مبر . . .

خيلي سخته يه بغضي راه گلوتو بگيره
بخواي باهاش حرف بزني
اما يادت بياد اون ديگه نيست
اون براي هميشه رفته

كبوتر شد و رفت
زير باران غزلي خواند دلش تر شد و رفت
چه تفاوت كه چه خوردست غم دل يا سم
انقدر غرق جنون بود كه پر پر شد و رفت
او كسي بود كه از غرق شدن ميترسيد
عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد كرد
واژه اي خسته كه يك روز كبوتر شد و رفت
می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی
می رسد روزی که احساس مرا باور کنی
می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی