خواستم از پشت چشمهایت رابگیرم
دیدم طاقت اسمهاییکه راکه میگویی
ندارم.
خواستم از پشت چشمهایت رابگیرم
دیدم طاقت اسمهاییکه راکه میگویی
ندارم.
گفتم تو شیرین منی گفتی تو فرهادی مگر؟
گفتم خرابت میشوم گفتی تو ابادی مگر؟
گفتم ندادی دل به من گفتی تو جان دادی مگر؟
گفت زگویت میروم گفتی تو ازادی مگر؟
گفتم فراموشم نکن گفتی تو در یادی مگر؟
توی تنهایی شکستم بیا تکیه گاه من باش
دلم از غربت اینجا بی تو بد جوری گرفته
بیا می دونم که یادم هنوز از یادت نرفته
نذار اون نگاه اخر اخرین وداع ماشه
دل بده به خواهش من دستامون نذار جداشه
خـــُدایـــــا ....
به تو میشپارمش...
اما یه خواهشی ازت دارم...
یه روزی...
یه جایی...
بغل یه غریبه...
مست مست
بدجوری یاد من بندازش...
معلم گفت «الف» گفتم او.
معلم گفت «ب» گفتم با او
. معلم گفت «پ» گفتم پیش او
. معلم گفت «ج» خواستم بگویم جدایی گفت نگو!
گفتی: هروقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه یه نامردی اشکتو ببینه و بهت بخنده ...
گفتم: اگه بارون نیومد چی؟
گفتی: اگه چشمه قشنگه تو بباره آسمون گریش میگیره ...
گفتم: یه خواهش دارم وقتی آسمون چشمم خواست بباره تنهام نذار
گفتی: به چشم ...
حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمی باره ...
تو هم اون دور دورا ایستادی و داری بهم میخندی . . . !
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداخافظ و این یعنی در اندوه تومیمیرم
دراین تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
عشق یعنی خاطرات بی غبار
دفتری از شعر و از عطر بهار
زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
زیر باران دست تو در دست او . . .
سکوتم را به باران هدیه کردم
تمام زندگی را گریه کردم
نبودی در فراق شانه هایت
به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
کنار آشیانه تو آشیانه می کنم
فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیبا ست
حاجت به بیان نیست که از روی تو پیدا ست
من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویا ست
در خانه ی احساس اگر زمزمه ای است
آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست
من قایق آواره ی دریای تو هستم
خوب است بدانی که دلم عاشق دریا ست
در حسرت دیدار تو می سوزم و امٌا
این دست خودم نیست به حق روی تو زیباست
تشنگی بهانه بود
آب رابا لیوان دهنی تو میخواستم.....
میگویند رسم زندگی چنین است
می آیند.... می مانند.... عادت میدهند....
و
می روند....
و تو در خود میمانی و تو تنها می مانی....
راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است؟
مثل.....؟
تورفتی و دوست داشتن هایم
زیپایت له شد
ومن بی تو چه تنها شدم
وبه دنیا گفتم
که من لیلا ترین مجنون تاریخم
حتی اگر با نهـــالتــ جلوی چشمان خودمـ همــ عشق بازیــ کنیــ
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخم هارا کم کنی
اه باران من سراپای وجودم اتش است
پس بزن شاید تو خاموشم کنی
دست نوشته هایم را که دیدند از من پرسیدند:
عاشقی...؟
گفتم :نه...
_ خیانت دیده ای؟
_نه...
_تنهایی؟
_ نه...نه...نه...
پس این عاشقانه ها چیست ؟ برای چه مینویسی؟
فقط به آنها لبخند زدم...چه میتوانستم بگویم...
من نه عاشقم ، نه تنهایم، نه خیانت دیده ام ...
فقط بعضی وقتا...
احساس میکنم خیلی شکستم ...
تـو چـه مـیفـهـمـی از روزگـارم ….
از دلـتـنـگـی ام …
گـاهـی بـه خـدا الـتـمـاس مـیـکـنـم …
خـوابـت را بـبـیـنـم …
مـیـفـهـمـی ؟!!
فـــــقــــــط خـــوابــــــت را !!!
شاید به هم باز رسیم…
روزی که من بهسانِ دریایی خشکیدم…
و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی…. شاید …
فاصله خط عابر پیاده ندارد
دست مرا بگیر و از آن رد کن
قرار دیدار ما هر نیمه شب
خیالت که نمی گذارد بخوابم
وقتي فهميد ميخوامش خنديدو رفت
التماس رو تو چشمام ديدو رفت
باتمام خوبيهام اون بي وفا
رنگ غم رو تو چشمام پاشيدو رفت
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست ?
با چنین تقدیر بد تدبير نیست
از غمش با ناله ها همدم شدم ?
ذره ذره آب گشتم ? کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را ?
سوخت بی پروا ? پر پروانه را
عشق من ? از من گذشتی خوش گذر ?
بعد از این حتی اسم من را هم مبر . . .

خيلي سخته يه بغضي راه گلوتو بگيره
بخواي باهاش حرف بزني
اما يادت بياد اون ديگه نيست
اون براي هميشه رفته